°O°(♥‿♥)شمـــــــیم عشــــق(♥‿♥)°ºO
اینده کتابیست که امروز می نویسیش پس چیزی بنویس که فردا از خواندن ان لذت ببری
هنوز از تو نوشتن برایم آسان نیست پر می زنم در آسمان چشم های روشن تو زندانی ام در راه راه آبی پیراهن تو ما که برای هم فيلم بازی نمی کرديم ! ما که فقط و فقط خودمان بوديم . پس چرا اينگونه شد ؟! مثل انتهای تمام فيلم ها وقتی که صفحه ..... کاملا سياه می شود !!!
یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم سرشارمی کنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد و می شود از آنجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت *ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ* *ــــــــــــــــ* وقتی که خوابی نیمه شب، تو را نگاه میکنم از شرم سر انگشت من پیشانیات تر میشود گیسوت تابی میخورد، میلغزد از بازوی تو چون برگ گل در بسترم میگسترانی بوی خود آسیمه میخیزم ز خواب، تو نیستی اما دگر من بی تو میمیرم نرو، من بی تو میمیرم بمان در خواب آخر عشق من در برگ گل پیچیدمت
عقربه ها كه از صبوريم رد مي شوند تو نابترین غزلی عشقم تو ممنوع ، عشق ممنوع ، شور و شر ممنوع ، غزل ممنوع رگبارهای پریشانیم دلتنگ كه مي شوي ديگر فرقي نمي كند كجاي دنيا ايستاده اي
عاصی شدم ، بریده ام از اینهمه عذابღ
حیدر و ناله های واویلا آمدوآن مونس و همدم کجاست؟ شمع میپرسد ز پروانه گل نرگس کجاست؟ در عزای مادرت یابن الحسن یکدم بیا ، تا نپرسد این جماعت بانی مجلس کجاست
خیلی خوشحالم که نیستی توی روزها و شبام
مي نشينم همه شب

و هرچه گریه کنم بغض رو به پایان نیست 
هنوز در سفرم بر مدار احساسات 
چه حیف حال و هوایم شبیه گرگان نیست 
هزار سوره شکسته در عمق این ابیات 
بفهم... شعر که آیات پاک قران نیست
به گرد کعبه یکی درحریم می رقصید 
کسی که برق نگاهش شبیه شیطان نیست 
قضاوت همه با دیدگاهشان جور است 
وهیچکس ز گناه خودش پشیمان نیست 
کمی سبک تر از این مرزها عبور کنید
میان سینه تان یک نفر مسلمان نیست ؟!
چگونه باید از این جاده های درد گذشت 
که گوش ها همه بسته کسی به فرمان نیست 
هنوز گرد سفررا نشسته ام از تن 
که گفته خانه ی ادم شبیه زندان نیست !؟
به جامه دان سفر عهد نامه ها داریم 
اگر چه هیچکسی بر قرار و پیمان نیست
به خط خوش بنویسید سردراین شهر 
خوشا به گرگ ...که اصلا شبیه انسان نیست 



در زندگی شکل محالی از خطا بودم چه شد که - 
لغزید انگشت ظریفم بین مو و گردن تو 
رد شد نسیم شرجی خرداد گرم آرزوهام 
از انزوای سوز ِ سنگین ِ سکوت ِ بهمن تو 
شاعر نبودی و تمام شعرها زیر سر توست 
شاعر شدن هایم تماشایی شده در دامن تو 
باید برویانم میان صخره های حس بکرم 
مجموعه ی گل واژه هایی تازه از آویشن تو
در من بپیچ و راه های رفته را برگرد در من 
تا زندگی می بخشد اینجا هر نفس بوئیدن تو
امشب مسافر می شوی و آسمان می بارد آرام 
از قلهک چشمان من تا آخر راه آهن تو


یک پنجره برای دیدن
*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــ*





عطر تنت میپیچد و دنیا معطر میشود
از شانه جاری میشود چون آبشاری موی تو
من را نوازش میکنی بر مهربان زانوی خود
ای عشق من بی من کجا؟ تنها نرو من را ببر
با من بمان زین پس دگر هر چه تو میگویی همان
میخوابم ای زیباترین در خواب شاید دیدمت




نگاه میکنم
به لحظه های گذشته ی بی تو . . .
سکوت میکنم
به احترام دلی که از دست رفت 
حال . . .
روزگار را به دوش می کشد 
تنی که دلش ، سالهاست مرده.
نویدش می دهم ، دور نیست
هنگامه ای که تنم به دلم بپیوندد.
آری...
دلم که شکست . . .
اشکم لرزید
نگاهم افتاد
به خاطرات شبزده ی روزگار بارانی . . .


مي زنم به جاده هاي لاابالي
بگذار شماتتم كنند ذهن هاي مسموم
وقتي مقصدم تو باشي
بگذار هفتاد خوان بي رستم را دوره گرد باشم

و من ممنوع ، خداي ِ عشوه گر ممنوع ، غزل ممنوع
گفتم :
غزل ممنوع !
اما دست بر نمي دارند از سرم اين واژه هاي لجوج
اين قافيه هاي سمج
چشم كه باز مي كنم بيت بيت غزل سلام مي كنند
ايستاده اند به اذان التماس
براي قدقامت شعري تازه
براي تو كه عاشقانه ترين غزلي

دلتنگ كه مي شوي دنيا حجم نفس هايت را كم مي آورد
دلتنگ كه مي شوم مچاله مي شوم در خودم . . . شبيه مرغكاني كه از كوچ جا مانده اند . . . تنها بر شاخسار درختي بي برگ سر در پر انزوا فرو برده
گاهي همين جا همين گوشه دلتنگي ها دفن مي شوم . . .
رگبارهاي پريشاني ام را مي بيني گويي فصل ها را اشتباه آمده ام ![]()
![]()




از گریه های هر شبه ام بین رختخواب
ماهها می شود که برایم غریبه ایღ
ماهها می شود که خرابم فقط خراب . . .

شاید تو هم شبیه دلم درد می کشیღ
شاید تو هم همیشه خودت را زدی به خواب
از من چه دیده ای که رهایم نمی کنی ؟ღ
جز بیقراری و غم و اندوه و اعتصاب
جز فکرهای منفی و تصمیم های بدღ
جز قرصهای صورتی ضد اضطراب
اصلا تو بهترین بشری! من بدم. . . بدم

بگذار تا فرو بروم توی منجلاب
لعنت به من دومرتبه در خواب دیده امღ
دارم به مرد زندگی ام می دهم جواب
پاشو بیا تمام تنم را کبود کنღ
من یک زنم که با لگدی می شوم مجاب !


چه بلایی سر تو آوردند
پهلویت را فقط نه با پاها
با ته یک غلاف آزردند...

بین دیوار و در به زینب گفت
چادرم را بکش به روی تنم
تا مبادا کنار دیده ی تو
خون سینه بریزد از بدنم

بین دیوار و در به حیدر گفت
به کجا می روی عزیز دلم
گر بدون عزیز خود رفتی
تا قیامت ز روی تو خجلم

ضرب سیلی چقدر محکم بود
قدتان هم چو دخترت خم بود
جاری از سینه تو خونابه
جاری از دیده ی تو زمزم بود

چل حرامی و شوهرت تنها
سیلی و چهره ی کبود شما
زینب و دیدن در و دیوار

















خیلی خوشحالم که نیستی توی آیینه ی فردام
حالا دیگه اینجا بی تو ، خوش خیالم و میخندم
دیگه روی انحصارت در ذهنمو میبندم
این خونه ، بی تو عجب ، آروم و زیباست
انگاری فکر نبودت، عمری، پیش منه تنهاست
سنگینی میکنه سایه ات، همیشه روی سر من
بار سنگین وجودت، خسته میکنه تن من
همیشه رفتن تو ، انتظار و آرزوم بود
پا گذاشتن رو غرورت، یه جورایی آبروم بود
نگرونم نکنی با فکر برگشتن نو
تو هراسم نذاری با حس باز دیدن تو
اگه روزی ، اتفاقی، این طرفها اومدی
از حالا بهت بگم که خیلی بیجا اومدی 



برخيالي كه پراست از همه رنگ
و سكوتي كه پر از آوار است
شايد امشب موسم پرواز است 

وقت بوسيدن ماه
و دويدن درباد
و بريدن از خاك

و سرودن ، آنگاه
شايد امشب موسم ديداراست
وقت خوبي كه به افلاك خبر بايد داد

چشمت امشب چه شراب آلود است
دوست ميدارم من فقط ياد تو را !
كه مرا ميبرد از كنج غم انگيزترين لحظه شب 

به دياري ديگر
يا كه شايد به عدم 

دوست ميدارم من فقط ياد تو را !

| Power By:
LoxBlog.Com |